فارسی / العربیه / English

 

فهرست عناوین

دسترسی سریع

 
 
اهمیت هفدهم ربیع الاول نسخه PDF چاپ ایمیل

سخنان حضرت آیت الله سید محمد جواد علوی بروجردی(مد ظله العالی) در پایان درس خارج

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله المعصومین المكرمین سیما بقیة الله الاعظم روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفدا فی العالمین واللعن علی اعدائهم و مخالفیهم و منكری فضائلهم و مناقبهم الی قیام یوم الدین.

 

ولادت با سعادت رسول اکرم (ص)با ولادت امام صادق (ع) و به تعبیر یکی از بزرگان دین، روز بزرگ ولادت دین و مذهب است .این ایام ، ایام مبارکی است و ایام فرح و انبساطِ خاطرِ اهل بیت است. طبق روایات، شرائط ظهور و زندگی حضرت رسول (ص) در مدت 13 سال مکه، دوران سختی بوده است. عمده عمر شریف حضرت رسول هم در مکه گذشته است. از تولد تا چهل سالگی و قبل از رسالت که یک دوران است و از رسالت تا 13 سال بعداز آن که در مکه بودند. 10سال از دوره رسالت هم در مدینه گذشته است .دورۀ مدینه در واقع دوره آقایی بود ،البته مشکلاتی مثل جنگ، گرسنگی ، فقر و... بود، اما بالاخره دوران عزت است، اما دوران مکه اینطور نیست .دوران مکه یکی از سخت ترین دوران هایی است که بر یکی از انبیا گذشته است. اگر انسان به این مدت نظر بکندیک درس است. جدای از رسالت، و کمک خداوند ، استقامت حضرت درمقابل این مشکلات و کلماتی که در این جا دارند، راه گشای مسلمانان در طول تاریخ شده است. نکته ای که می خواهم اشاره بکنم، در باره سفر آن حضرت(سال یازدهم اقامت در مکه بود) به طائف(1) است، عده ای به پیغمبر اعتراض کردند که چرا تو پیغمبر شدی؟!! اگر بنا است کسی پیغمبر شود و همای رسالت روی کسی به پرواز درآید، این شایستگی برای این دوتا آدم ثروتمند است که یکی از آنها در طائف بود .با این همه ثروت، اینها سزاوار پیغمبری هستند!!، حضرت در سفر به طائف ملاقاتهایی داشتند ،به خانه همان آقا رفتند و حرفشان را راحت زدند. گفتنند من پیغمبر هستم« قولوا لا اله الا الله تفلحوا»(2) آنها هم خندیدند و مسخره کردند و به عنوان مجنون و ساحر به او نگاه می کردند. در کتب تاریخی اهل سنت و تاریخ های خودمان(شیعه) هم نوشته اند که در دو طرف کوچه ها ، بچه ها ، زن و مرد جمع شده و دامن هایشان را پراز سنگ کرده بودند و وقتی حضرت رد می شدند، او را سنگ باران می کردند. یعقوبی از کسی نقل می کند که می گوید من آنجا ایستاده بودم و دیدم که سنگها آنقدر به بدن شریف پیغمبر اصابت کرده بود که پوست پای حضرت از بین رفته و استخوان پیدا شده بود. پیامبر(ع) با این شرایط آمد. «عتبه و شیبه(3) »از بزرگان قریش هستند بین طائف و مکه باغی دارند. حضرت پیاده رفته و برگشته و در سایه یکی از درختان این باغ نشستند.بعد از مناجات رسول خدا(ص) با خداوند متعال، عتبه و شیبه که این حال را مشاهده کردند، دلشان به حال پیامبر(ص) سوخت، از این ­رو غلام نصرانی خود را که "عداس" نام داشت، پیش خوانده و به او گفتند: «خوشۀ انگوری از این درخت بکن و در سبد بگذار و نزد این مرد ببر و به او تعارف کن. عداس همین کار را انجام داد و رسول خدا دست به طرف انگور دراز کرد و برای برداشتن حبۀ انگور «بسم الله» گفت. عداس که برای اولین بار، چنین سخنی را شنیده بود، در چهرۀ رسول خدا(ص) خیره شد و گفت: «این جمله که تو گفتی، در میان مردم این بلاد معمول نیست؟ پیغمبر(ص) فرمود: «تو اهل چه شهری هستی و دین تو چیست؟» عداس گفت: «من مسیحی مذهب و اهل شهر نینوا می­باشم.» رسول خدا(ص) فرمود: «از شهر مرد شایسته، "یونس بن متی" هستی؟» عداس با تعجب گفت: «تو از کجا یونس بن متی را می­شناسی؟» رسول خدا(ص) فرمود: «او برادر من و پیغمبر خدا بود، چنانچه من ،پیغمبر و فرستاده خدا هستم. عداس که این سخن را شنید، پیش آمده و سر پیامبر(ص) را بوسید و سپس خم شد و بر دست و پای وی افتاد و شروع به بوسیدن کرد، و در جریان گفتگو با پیامبر، اسلام آورد.

عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند، به یکدیگر گفتند: «این مرد، غلام ما را از راه بدر کرد، و چون عداس، به نزد آنها بازگشت، به او گفتند: «ای عداس، چرا طول دادی؟ گفت این یک آدم فوق العاده ای است !! شما می دانستید که این کیست ؟، ازیونس، از نینوا وآن ماهی و صاحب حوت ؟!(4) صحبت می کر د . گفتند عداس را هم سحر کرد !! پیغمبر از مسلمان شدن عداس آنچنان خوشحال شد که بعدا در مدینه نقل شد که پیغمبر فرمودند تمام خستگی و ناراحتی سفر طائف را یکباره با مسلمان شدن عداس فراموش کردم.حالا شما ببینید، آن پای مجروح و سنگ خورده، پیامبر را از رسالتش و هدفش باز نداشت. کسانی که می خواهند جا پای پیغمبر بگذارند و کار پیغمبری کنند، تاکجا میتوانند پیش بروند، این یک نکته

یک نکته دیگر بازار مکه بود . این بازار معروف بود به بازار عُکاز مکه(5)، از شام کالا می آوردند و عرضه می کردند. بازار مکاره به آن می گفتند شاید سابقه ای سی صد یا چهارصد ساله داشته. در ماه های حرام که جنگ نبود برگزار می شد ، این بازار کم کم از صورت داد و ستد تجاریِ صرف بیرون آمد و ارکان ادب و شعر می آمدند و در مکه مثل امروز که سمینار برگزار می کنند اشعارشان را در این بازار عرضه می کردند و بهترین آنها را در خانه کعبه آویزان می کردند. سبعه معلقه(6) از جمله این اشعار است. روسای قبایل می آمدند و چادرهای بزرگ می زدند و رفت آمد داشتند. پیامبر هم می آمدند و از اول بازار تا آخر بازار می رفتند و در جلوی چادرها دعوت خودشان را بیان می کردند . اینها هم یا مسخره می کردند و یااینکه کتک می زدند! ،پیامبر لباس زیبا می پوشیدند ،( نه اینکه لباس گران قیمت) اما لباس سفید و تمیز می پوشیدند ، موهایش را شانه می زد. موهای حضرت بلند و ابروهایش بسیار زیبا بود .به قول شاعر :

دیده گیرنده تر از پنجه شاهین قضا مژه برگشته تر از بخت من بی سر و پا

با لباس تمیز می آمدند و دعوت می کردند، مردم توهین می کردند،گاهی اوقات پیامبر چندین بار به خانه می آمدند و لباس عوض می کردند، جلوی یک خیمه رسیدند و از یکی سران قبایل دعوت کردند « قولوا لا اله الا الله تفلحوا »بت هارا نپرستید، خدای یگانه را بپرستید. رئیس قبیله به اطرافیانش گفت این که بود! گفتند: این دیوانه ای است که تازه اینجا پیدا شده است!!، سحر بلد است! جادو بلد است! رئس قبیله گفت این قیافه ای که من دیدم، قیافه دیوانه نیست بگویید بیاید. پیغمبر آمد. اطراف رئس قبیله عده ای نشسته بودند. رئیس قبیله رو به پیامبر کرد و گفت: حرف حسابت چیست؟ ،حضرت حرفهایشان را زدند. رئیس قبیله هم نه توهین کرد و نه مطلبی گفت. وقتی تمام مطالب را شنید،رو به پیغمبر کرد گفت من در سیمای تو می بینم که موفق می شوی و بزرگ خواهی شد و قدرت پیدا خواهی کرد .گفت افراد قبیله من چهار هزار نفر هستند که هزار نفر آنان شمشیر زن هستند. حاضرم به تو ایمان بیاورم و اگر من به تو ایمان بیاورم تمام افراد قبیله ام به تو ایمان می آورند. اما یک شرط دارم. شرطم این است که من را به جانشینی خودت انتخاب کنی!! اگر حضرت آدم سیاسی بود چه می کرد؟ مثل سیاست مدارهای عالم یک محاسبه ای می کرد و می گفت اشکال ندارد کی بهتر از تو! من تورا همین الان به خلافت و جانشینی خودم انتخاب می کنم! بعد هم که حضرت قدرت می گرفت سرش را زیر آب می کرد . اما نه این مسائل نبود. حضرت فرمودند حرف هایی که من می زنم از طرف خداست . جانشین من را خدا تعیین می کند ،دست من نیست .ممکن است خدا تورا تعین بکند ممکن است نکند. من هیچ ضمانتی نمی توانم بدهم. بنابراین شما اگر می خواهی ایمان بیاور! بدون هیچ شرطی .در جواب پیامبر گفت عجب من به تو ایمان بیاورم بعدهم هیچ معلوم نباشد که تو چه کار می کنی؟! نه من ایمان نمی آورم .حضرت هم فرمودند خدا حافظ . سیره پیامبر، دلالت می کند که پیامبر یک رجل سیاسیی نبود ، مردی بود به آنچه که می گوید معتقد بود. حالا جدای از ادله ای که ما در باره نبوت عامه و نبوت خاصه داریم، خود سیره پیغمبر، آن هم بااین استقامت و قدرت ،دلالت بر حقانیت آن حضرت دارد. انسانی است که یک ذره از اصول اصلی خودش تخطی نمی کند. پیغمبر این مقدمه نادرست را حاضر نشد، انجام بدهد. عیناً این کار به وسیله ائمه و اهل بیتش تکرار می شود . مسلم بن عقیل در خانۀ هانی، ابن زیاد را اگر کشته بود، تاریخ عوض شده بود، اما گفت ما از پیغمبر شنیدیم که ما ترور نداریم، ناجوانمردانه کسی را نمی کشیم . حاضر نشدند یک مقدمه باطل انجام بدهند .اساس خدا است ،نه سیاسی کاری و مصلحت اندیشی . پیغمبر ما هم سمبل و نمونه است. خداوند مارا از برکات وجودی پیغمبر منتفع بفرماید.ما نسبت به پیغمبر جفا می­کنیم. ما پیغمبر را آنطور که باید نمی­شناسیم. آن دانشمند رومانی نوشته پیغمبر ناشنا خته !! تعبیر زیبای کرده یا به تعبیر دیگر «عذر تقصیر به پیشگاه محمد (ص)»اسم کتابش است. ما باید عذر تقصیر به پیغمبر ببریم که آن طور که باید ایشان را نشناختیم. به مقام شما و ارزش وجودی شما پی نبردیم. بله عذر تقصیرداریم. امت این پیغمبر نباید اینطور باشند که دو میلیون یهودی این جماعت بزرگ را بکوبند !!و ما هم هیچ گونه عکس­العملی انجام ندهیم. اینقدر وهن اسلام و مسلمانی! اینقدر جمعیت مسلمان و این تعداد اندک یهودی که در سرتاسر دنیا به پنج میلیون نفر نمی­رسد،کسی که پیغمبری مثل محمد (ص) دارد، نباید ذلت بکشد. اگر مومن هستیم عزیزیم .اگر مومن هستیم عزت داریم. اگر اینطور نیست، مومن نیستیم . «...و لله العزۀ و لرسوله و للمومنین...»(7)

والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته

...............................................................

1- یکی از حوادث زمان پیامبر(ص)، سفر حضرت محمّد (ص ) است به طائف . در سال یازدهم بعثت بر اثر خفقان محیط مکه و آزار بت پرستان و کینه توزى مکیان ، پیامبر (ص ) خواست به محیط دیگرى برود. یکه و تنها راه طائف را در پیش ‍ گرفت تا با سران قبایل ثقیف تماس بگیرد، و آیین اسلام را به آنها بشناساند. امّا آن مردم سخت دل به سخنان رسول مکرم )ص ) گوش ندادند و بناى اذیت و آزار حضرت محمّد (ص ) را گذاشتند. رسول اکرم (ص) چند روز در نخله بین راه طائف و مکه ماند و چون از کینه توزى و دشمنى بت پرستان بیمناک بود؛ مى خواست کسى را بجوید - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از این رو شخصى را به مکه فرستاد و از مطعم بن عدى امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مکرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پیامبر خدا (ص) نیکى کرد. بعدها حضرت محمّد (ص ) بارها از نیکى و محبت او در حق خود یاد مى فرمود.

2-بحارالانوار،ج18،ص202؛ونیز مستدرک،ج1،ص15.

3- در حاشیه شهر، حضرت به باغی رسید. چون از فرط خستگی راه و شدت جراحت از ادامه مسیر باز ایستاده بود، در کنار دیوار باغ نشست تا اندکی زیرسایه درختان انگور که از روی دیوار آویزان شده بود، بیاساید. پیامبر درحالیکه خسته و خونآلود در زیر سایه باغ نشسته بود، ترسید که عذاب خداوندی بر طائفیان که با فرستاده خداوند چنین کردند، نازل شود پس لب به دعا گشود که: « یا رب لا تؤاخذهم فانهم لا یعلمون.» (ای پروردگار، آنان را به عملشان مواخذه مکن که نمیدانند.)

این باغ از آن عتبه وشیبه، دو تن از مشرکان بود اما چون پیامبر را مشاهده کردند، به غلامشان «عداس» دستور دادند طبقی انگور نزد رسول اکرم ببرد. مواجهه و گفتگوی عداس با حضرت پیامبر، او را به دین اسلام مشرف کرد، و بدین صورت او تنها فردی بود که در این سفر به دین محمد گروید.

4- قرآن و سرگذشت يونس (ع )

قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده . در سوره صافات،آیه 138 اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فرار كرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد. و سپس نجات داده شده و بار ديگر به سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند. اينك آيات آن سوره از نظر خواننده مى گذرد.

«و ان يونس لمن المرسلين اذ ابق الى الفلك المشحون فساهم فكان من المدحضين فالتقمه الحوت و هو مليم فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون فنبذناه بالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين و ارسلناه الى مائة الف او يزيدون فامنوا فمتعناهم الى حين»

و در سوره انبياء،آیه86 متعرض تسبيح گويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن بليه شد، مى فرمايد:
«و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤ منين »

و در سوره قلم،آیه 47 متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش و رسيدن به مقام اجتباء را آورده ، مى فرمايد:

«فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم فاجتباه ربه فجعله من الصالحين»

و در سوره يونس،آیه97 متعرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان شده ، مى فرمايد:

«فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا و متعناهم الى حين »

5- عکاظ بازاری بود در دشت به موضع عکاظ میان نخله و طائف ، این بازار از هلال ذی القعده بر پا می شد و مدت بیست روز و یا یک ماه ادامه می یافت و قبایل عرب در آنجا گرد می آمدند ومحاجه می کردند و شعر می خواندند و خرید و فروش می کردند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). این کلمه در لغت حجاز مؤنث بکار می رود و در لغت تمیم ، مذکر. (ازاقرب الموارد). در این بازار ،بعضی قبائل عرب که در ناحیه ٔ مکه در سمت جنوب شرقی سر راه حجاج طائف و نجد و یمن است ، در اوایل ذی القعده و به سالی یکبار، برای خرید و فروش و خواندن اشعار و تفاخر گرد می آمدند. (یادداشت مرحوم دهخدا). یکی از بازارهای معروف عرب در جاهلیت . قبایل عرب در موضعی که آن را «اثیداء» می گفتند و در سه روزه راه از مکه و بین نخله و طائف و ذی المجاز واقع بود، جمع می شدند. هنگامی که اعراب قصد حج داشتند از اول ذی القعده تا بیستم در بازار عکاظ اقامت می کردند سپس از عکاظ به مکه می رفتند و مراسم حج بجا می آوردند و آنگاه به مساکن خود باز می گشتند. بزرگان عرب به بازار مزبور می شتافتند و هر کس اسیری داشت جهت آزاد کردن او اقدام می کرد و آنکه با دیگری محاکمه ای داشت برای دادرسی نزد داوران ، که از قبیله ٔ بنی تمیم بودند، دادخواهی می کرد. کسی که در پی شهرت بود برای وصول به مقصود به بازار عکاظ می شد. شاعران اشعار خود را بر مردم می خواندند و خطیبان خطبه ایراد می نمودند و دانایان قوم بهترین گفتارها را انتخاب و اعلام می کردند. (فرهنگ فارسی معین ). سوق عکاظ. بازار عکاظ. و رجوع به تاریخ التمدن الاسلامی جرجی زیدان ج 3 ص 33 و ترجمه ٔ آن ج 3 ص 43 و معجم البلدان شود.

6- اصحاب « معلقات سبعه » هفت تن از شاعران روزگار جاهلیت عرب بودند که هر یک قصیده‌ای غرا سرودند و برحسب رسم معمول آن دوران آنها را از در کعبه بیاویختند که واردشوندگان آنها را ببینند و مایه ٔ شهرت و افتخار آنان گردد، و همین قصاید است که در السنه ٔ اهل علم به (سبعه ٔ معلقه) و (معلقات سبعه) مشهور است. این قصائد بارها چاپ شده‌است و شرحهای بسیار بر آنها نوشته‌اند، وهرقصیده از قصائد معلقات شامل ۸۱ تا ۱۰۰ بیت است. از جمله هفت تن آن شعراء عبارتند از:1- امریء القیس بن حُجر الکندی.2-زهیر بن أبی سلمی المزنی.3- عمرو بن کلثوم التغلبی.4- عنترة بن شداد العبسی.5- لبید بن أبی ربیعه عامری .6- حارث بن حلزه يشكري.7- طرفه بن العبد

7- منافقون،آیه 8.

 
     
 

جستجو در پورتال

کتابخانه الکترونیک